آدم، سلیمان، نوح و کربلا


 
کربلا

جبرئیل براى آدم روضه مى خواند

صاحب كتـاب درالثـمـین در ذیل آیه شریفـه فـتـلقـى آدم ... نقـل مـى كند كه چـون خـداى متعال اراده فرمود توبه آدم را بپذیرد پرده از جلو چشم آدم برداشته شد و در ساق عرش اسامى خمسه آل عبا را مشاهده كرد و آنها را بر زبان راند و از جبرئیل پرسید: اینان كیستند؟

جبرئیل آنها را مـعـرفـى كرد و سپس گفت خدا را به این اسامى بخوان تا توبه ات را بپـذیرد، آدم پـرسید چگونه بخوانم ، جبرئیل گفت : بگو یا حمید بحق محمد، یا عالى بحق على ، یا فاطر بحق فاطمة ، یا محسن بحق الحسن و ... .

وقـتـى جبرئیل نام حسین را برد قلب آدم على نبینا و آله و علیه السلام شكست و اشكش جارى شد، گفت : برادرم جبرئیل چرا هنگامى كه نام پنجمى را بر زبان جارى نمودم قلبم شكست و اشكم جارى شد؟

جبرئیل گـفـت : براى این فـرزندت مصیبتى روى مى دهد كه مصائب در پیش ‍ آن كوچك و حقیرند.

آدم گفت : اى برادر آن مصیبت چگونه است ؟

جبرئیل گـفـت : «او را با لب تشنه مى كشند در حالى كه غریب و بیكس و تنها است و یار و یاورى ندارد

 و اگر ببینى اى آدم او را در آن روز كه مى گوید: واى از تشنگى و كمى یار و یاور و تـشنگـى چـنان بر او غـلبه كند كه آسمـان به چـشمـش تـیره و تـار آید مثل اینكه دود فاصله شده است پس هیچكس او را یارى نكند مگر با شمشیر كه بجانش افتند و او را مـانند گـوسفند ذبح كنند و سرش را قفا ببرند و دشمنان پس از كشتن اموالش را غـارت نمایند و سرهاى او و یارانش را شهر به شهر و دیار به دیار بگردانند و زنانش را اسیر نمایند.

و این چنین در علم خداى واحد منان گذشته است ».

سپس آدم و جبرئیل گریستند مانند زنى كه فرزندش مرده باشد. 

كشتى نوح در كربلا متلاطم مى شود

وقـتـى طوفان نوح جهان را فرا گرفت و جناب نوح پیغمبر با یاران در كشتى نشسته و دنیا را گـردش مـى كرد به سرزمـین كربلا رسید كشتى دچار گرداب شد و زمین آنرا بسوى خـود مـى كشید و نوح از غـرق شدن ترسید و دست به دعا برداشت و عرض كرد: پـروردگـارا مـن همـه روى كره زمـین را با كشتى زیر پا گذاشتم و در هیچ جا دچار چنین گرفتارى نشدم كه در این نقطه به آن مبتلا گشته ام .

جبرئیل نازل شد و گفت : اى نوح اینجا سرزمینى است كه حسین نوه محمد خاتم پیامبران و فرزند خاتم اوصیاء را مى كشند.

نوح پرسید: قاتل او كیست ؟

جبرئیل گفت : قاتل او لعین آسمانهاى هفتگانه و زمین است .

پس نوح هم چهار بار قاتل حسین علیه السلام را لعنت كرد و كشتى به سلامت از آن ورطه رهائى یافت و در جودى به زمین نشست.

 

بساط سلیمان متزلزل مى شود

حضرت سلیمان پیغمبر بر بساط خود نشسته و در هوا به سیر و سیاحت مى پرداخت وقتى به سرزمین كربلا رسید باد بساطش را سه بار درهم پیچید كه سلیمان ترسید سقوط كند پـس از آنكه باد ساكت شد بساط سلیمان در زمین كربلا فرود آمد و سلیمان باد را گـفـت چـرا چـنین كردى ؟ پـاسخ داد: اینجا سرزمینى است كه حسین علیه السلام كشته مى شود، سلیمان پرسید كه حسین كیست ؟ باد گفت او نوه محمد مختار و پسر على كرار است .

سلیمان گفت چه كسى او را مى كشد؟

باد گفت : لعنت شده اهل آسمانها و زمین یزید بن معاویه .

سلیمـان دستها را بلند كرد و یزید را نفرین نمود لعنت فرستاد و جن و انس امین گفتند، آنگاه باد وزیدن گرفت و بساط، حركت نمود.

رهبر

منم عمار همون بچه بسیجی

همون سینه زنی که میره هیئت کلاس عشق بازی با ولایت

همونی که شنیده أین عمّار دلش آتیش گرفته از غم یار 

نوشته نامه ای از جان به جانان به نام حق تعالی رب منّان

 

 

سلام مولای من سلام ای رهبرم ای قلب ایران

سلام ای قوت دلهای خسته بگو مولا دلت

از چی شکسته بگو آقا که دل ها بی قراره بگو آقا

فقط با یک اشاره که غصه دلامون کرده پاره 

        

من عمار دارم خونه به خونه

میگم ازمکرشورای زمونه از اون فتنه گران انتخابات

که میدون آمدن با شال سادات جسورانه دل رهبر

شکستین  خیال کردین که در کوفه نشستین علی

۷۰ میلیون یار داره  هزاران مالک وعمار داره چه سلمانها

به دورش در طوافن چه شمشیر ها به اذنش در غلافن

فقط کافی ست تا با یک اشاره جهان کفر گردد پاره پاره

  

 

 

الا ای رهبرم لب تر کن

ای دوست که جان من گره در پیچش موست 

فدایی ات من عمار آقا هزاران درهزاران بار آقا

فقط کافی ست لب برگشائی بتازم یک تنه در هر

شعاعی چنان جنگم زعشقت تا شهادت

که صد لیلی برن بر تو حسادت  

 

           

      هر زمان بوی خمینی به سر افتــــــــد ما را      

دور سید علی خامنه ای میگـــــــــــــــــــــردیم



       ما همان نسل جوانیم که ثابت کـــــــــــــــــردیم       

در ره عشق جگردارتر از صــــــــــد مردیم

شهدا

ما سالهاست كه در محاصره هستيم !
از آسمان غبارآلود چقدر تشنگي مي بارد
اما ديگر لاله ها تشنه نيستند.
آه! از اين همه عطش و آتش كه بر كام
پنجره ها نشسته است !
و دريغ از پروانه و پرواز كه نگاه زخمي شهر
را پر از خستگي كرده است.

برادرم !
ما هنوز در محاصره هستيم !
و تو چه زيبا حصار تنگ دنيا را شكستي.

 الهي اگر جز سوختگان را به ضيافت عنداللهي نمي‌خواني، ما را بسوز آنچنان که هيچ‌کس را آنگونه نسوخته باشي...شهادت ذروه بلند تکامل انساني است و خون شهيد سبزينه حيات طيبه اخروي و تربت او دارالشفاي آزادگان، شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انس‌اند...شهادت پايان نيست، آغاز است، تولدي ديگر است در جهاني فراتر از آنکه عقل زميني به ساحت قدس آن راه يابد. تولد ستاره‌اي است که پرتو نورش عرصه زمان را در مي‌نوردد و زمين را به نور رب‌الارباب اشراق مي‌بخشد...شهادت قلبي است که خون حيات را در شريان‌هاي سپاه حق مي‌دواند و آن را زنده نگه مي‌دارد...

شهید سید مرتضی آوینی

یاد و خاطر همه حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس گرامی باد...

نثار شادی روح شهداء و امام شهداء صلوات...

باولایت تافتح فردا

رهبرم


besmellah تصاویر متحرك بسم الله الرحمن الرحیم ،عکس بسم الله الرحمن الرحیم

عشق من مهدی تمام

                   سلام

             دوباره سلام       

             باز هم سلام

            یک پلک زدن غافل از آن ماه نباشیم

            شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم

                               


                آسمان شعر من امشب دوباره ابریست

                   یوسف زهرا نیامد

                 توی شهر چشم من امشب هوا بارانیست

                 دریای احساس درونم بی حضورت مهدیا طوفانیست

                 بر زبان واژه هایم نام زیبای تو مولا جاریست

                خوش به حال کفتری که       

                روی بام خانه ی تو همنشین شادیست               

                گر نیایی شب نشین شعر من هم غربت و تنهاییست

                خنده رفت و غصّه آمد

               چشم من در حسرت آدینه ای آفتابیست

               شاعر این شعر بد تنها تو می دانی چرا؟              

               آرزویش غربت و گمناییست

              خوش به حال آن دلی که تا ابد در دست تو زندانیست

              تمام جمعه ها  می نویسم عشق من مهدی تمام

              قصد من از گفتن این واژه ها تنها همین یک مصرع پایانیست

مرید ولایت

 دیوانه شدن یعنی اینکه برای انجام فرمان ولایت، دو دو تاهای عقل را به کناری نهی و با دو دوتای عشق وارد میدان شوی.

مرید ولایت

 دیوانه شدن یعنی اینکه برای انجام فرمان ولایت، دو دو تاهای عقل را به کناری نهی و با دو دوتای عشق وارد میدان شوی.

حالا دیگر کودکان هم می دانند که"مهدیه"اسم مکان است و"فاطمیه"اسم زمان؛اما من منتظرمی

مانم؛تا روزی که"مهدیه"اسم زمان شودو"فاطمیه"اسم مكان...

 

صحرای بلا به وسعت تاریخ است و کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمی شود .

اگر مرد میدان صداقتی ، نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست که هیچ ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی ، و اگر نه ... دیگر به جای آنکه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانی ، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو .

«ضحاک بن عبدالله مشرقی » را که می شناسی ! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنکه صبح تا شام را در رکاب امام شمشیر زده بود.

خوف ،فرزند شک است و شک ، زاییده شرک و این هرسه ، خوف و شک و شرک ، راهزنان طریق حقند...

که اگر با مرگ انس نگیری ، خوف ، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد.

برگرفته از کتاب فتح خون - سید شهیدان اهل قلم - مرتضی آوینی

انتظار

يعني تنفس هواي پاك بهاری

 

انتظار

يعني سفر به نقطه ي تلاقي همه ي خوبيها

 

انتظار

يعني گسترش فرش ايمان در    گستره ي زندگی

 

انتظار

 يعني تمامي قلب را به قائم بخشيدن،

 

انتظار

يعني سوزاندن هر چه ستم در چهار سوي دنيا

 

انتظار

يعني تطهير شدن در باران

يقين

 

انتظار

يعني فشردن دستهای اتحاد

 

انتظار

يعني انتقام گيري از دشمنان گل و آب و آينه

اگر منتظر واقعي باشيم، خويشتن خويش را به گناه نمي آلاييم

اگر منتظر واقعي باشيم،

زمينه را براي ظهورش آماده می كنيم.

اگر منتظر واقعي باشيم، هر شب تا پگاه و هر بامداد تا شامگاه

لب و جان خويش را با رايحه ي ياد و نام او عطر آگين

مي سازيم.

مهمـتـرين تــفــــــاوت مخـــتار و ميـــثم تــمّـــار

 


مختار مردي سياستمدار و سرداري شجاع بود كه لقب كياست را از علي(ع) نيز به عنوان سابقه‌اي مثبت به همراه داشت، اما شيوه اين دو مجاهد و يار راستين ائمه اطهار در زمان حضرت امام حسين(ع) نه تنها جالب توجه و قابل تامل بلكه عبرت انگيز است.
مختار محب ولايت بود و شهرت شهامت و شجاعتش در شمشير زني مثال زدني بود؛ قدرت عمومي مختار در بازوانش بود و به علت درنگ در وقت شناسي به ابزار بصيرت مجهز نشد.
- ميثم‌تمّار و مختار هر دو از ياران ولايت بودند، يكي در انتشار دين با تفسير و كلام اقدام مي‌كرد و ديگري از سرداران شمشير زن شجاع اسلام بود.
- در اسلام بصيرت بر شمشير اولويت دارد
- بصيرت بخشي و مبارزات خستگي ناپذير ميثم‌تمّار و حق‌گويي‌هاي او و نيز عشق و ارادت به خاندان پيامبر اسلام(ص) از او شخصيتي به يادماندني و دوست داشتني ساخت كه مورد مهر و محبت امامان معصوم(ع) قرار گرفته است.
- ميثم تمّار به جرم بصيرت‌بخشي شهيد شد، اما مختار اگر چه به جمع آوري سپاه عليه بن‌زياد و يزيد اقدام كرد با عفو يزيد و يارانش دو مرتبه از زندان آزاد شد.
- ميثم تمّار از خانواده‌اي فقير و مستضعف بود كه از نژاد عجم بود كه به خاطر نژادش مورد تمسخر اعراب هم بود اما مختار به خاطر انتساب و اشرافش آقا زاده‌اي بود كه حتي در دستگاه يزيد نيز نفوذ داشت.
- هنگام مواجه اين دو عنصر شيعه ، ميثم تمّار كه همه هستي و دارايي اش دفاع از ولايت بود و شرايط را براي دفاع مساعد مي ديد از انديشه خود دفاع كرد اما اين سردار شجاع در مقابل سخنان بي شرمانه ابن زياد و شمشيري كه بر چشمش نواخته شد، سخني به ميان نياورد.
- مختار مرد سياست بود و با سياستمداري به دنبال عبور عقلاني از فضاي پليسي يزيد بود و با سكوت خود و پوزش خواهي از دستگاه جور حكومت ظالمان را مشروع ساخت اما تمّار آنان را فرزندان نامشروعي مي دانست كه در انسان بودنش نيز ترديد انداخته بود.
- مهمترين تفاوت مختار و تمّار در خط ترديد است كه يك عنصر ژنده پوشي مثل تمّار به عمقي از بصيرت مي‌رسد، اما خط ترديد مختار اشراف زاده را چنان مي‌شكند كه چاره‌اي براي رهايي از آن تحقير نمي‌يابد جز آنكه بر دستگاه جور يزيد پس از پنج سال بشورد.
- دفاع تمّار از ولايت اگرچه با كشتن كسي از دستگاه جور همراه نبود، اثر گذارتر از قيام مختار بود زيرا دفاع ميثم در وقت مقتضي بود و نوعي زمان‌شناسي در قيام تمّار بود، اما مختار 5 سال بعد از حادثه خونين كربلا و يك‌سال بعد از نهضت «توابين» خود را با انتساب با هدف خونخواهي حسين‌بن‌علي (ع) و انتقام از قاتلان شهداي كربلا قيام كرد .
در سال گذشته تمّارها را مشاهده كرديد و در سال‌هاي آينده نيز مختارهايي را خواهي ديد كه به جبران بي‌بصيرتي خويش دست به يكسري اقداماتي بزنند، لذا ولايت سربازاني مثل تمّار را مي‌خواهد كه به وقت مبارزه زبان گوياي ولي باشند نه با مصلحت‌سنجي سياسي خود را از دفع فتنه‌ها كنار كشند و براي آبروي خود جان ولي را به خطر بي‌اندازند.

                                                       

                              

از امام تا امام

به نام نامي نام که هر نامي از نام او نام يافت

 

غربی‌ها با سه کلیدواژه‌ی آزادی، دموکراسی، و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می‌کردند. شرقی‌ها با دو کلیدواژه‌ی مبارزه‌ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام پنج کلیدواژه‌ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلیدواژه قرار دادند.  

اصل «امامت‌محوری» مهم‌ترین کلیدواژه بود. سیستم امت-امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه‌ی سیاست احیا شد.  

ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه‌ی غربی پیدا شود که بگوید «امام خمینی»، نشد! همه می‌گفتند «آیت‌الله خمینی».  

سال 59 به یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم «استاد! چرا رسانه‌های شما نمی‌گویند امام خمینی؟». خنده‌ای کرد و گفت «آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!». کیف‌اش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمه‌ی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود. گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می‌شود. چون کلمه‌ی "امام" قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می‌دهیم. کلمه‌ی "رهبر" به نفع ما و کلمه‌ی "امام" به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می‌گوییم "آیت‌الله"، اما "امام" یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور می‌شود امام امت اسلامی که مسلمان‌های دنیا را دور خودش جمع بکند!». با این صراحت این را به من گفت.  

یک رسانه‌ی غربی یا شرقی را پیدا نمی‌کنید که گفته باشد «امام خمینی». آن موقع ما امتحان کردیم رسانه‌های غربی آیا می‌پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام «امام خمینی»؟ می‌خواستیم 60،000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند! 

شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه‌ی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمی‌توانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم. بازرگان اعلام استعفای دسته‌جمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم! 

امامت‌محوری، امّت‌گرایی، عدالت‌گستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.

امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه‌ی اولین نمازجمعه‌ی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند. یک : «ما نمی‌خواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشی ایشان "امام" بگوییم». این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما می‌گویی نمی‌خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین‌اش نمی‌گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را می‌خواهم با شما دفن کنم! جمله‌ی دوم‌شان این بود : «خبرگان مرجع تعیین نکرده است». یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.

وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»، «امّت» شد «ملّت». یعنی عملاً سیستم ملت-رهبر انگلیسی‌ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم. وقتی «امّت» شد «ملّت»، عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی» -که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند-، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن». 

اما کلمه‌ی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدس‌ترین کلمه‌ای که آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌شان ابداع و به تحمیل کردند به نظام اسلامی، کلمه‌ی «توسعه» بود. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیغمبر (ص) و علی مرتضی (ع) تعریف می‌کنند، اما «توسعه» را صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست‌های عالَم.

در عرصه‌ی بین‌الملل هم دو کلیدواژه‌ی قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» را ایشان اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهین‌آمیز است! به جایش بگوییم «قدرت‌های جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آن‌ها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرت‌های جهانی» باید با آن‌ها «تعامل» کنی. «مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیب‌پذیر»؛ یعنی آدم‌های بی‌عرضه‌ای که خودشان پذیرای آسیب‌اند! پنج کلیدواژه‌ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، توسط ایشان تغییر پیدا کرد به همان کلیدواژه‌هایی که دشمنان می‌خواستند. 

تا موقعی که کلیدواژه‌های قرآنی امام خمینی –که رأس آن‌ها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصله‌پینه کردن است.

شما هر لعنی که به ...... بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی‌سوزد که بگویید «امام خامنه‌ای».

مشکلی که هست هم این است که همه می‌گویند «دیگران بگویند ما هم می‌گوییم!». اصولگراها می‌گویند صداوسیما شروع کند، ما هم می‌گوییم! صداوسیما می‌گوید ما که از روحانیون نمی‌توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می‌گویند تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی‌توانیم جلوی مردم بگوییم! مدیران ارشد می‌گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی‌گویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟! و...

بعضی هم می‌گویند نگوییم چون قبلاً کسی (حشمت‌الله طبرزدی) این کار را کرده و سابقه‌ی خوبی ندارد این کار در ذهن مردم! خب خوب‌ها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آن‌ها ثبت شود و آن سابقه پاک شود.

آیت‌الله سید محمدباقر حکیم پا می‌شود می‌رود نجف. از آن‌جا نامه می‌نویسد به «حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای». یک هفته بعد شهیدش می‌کنند. آن مرد بزرگ می‌فهمد که باید از آن‌جا پیغام دهد «امام خامنه‌ای». سید حسن نصرالله می‌فهمد در سخت‌ترین شرایطی که دارد، باید بگوید امام خامنه‌ای! ما اینجا نشسته‌ایم و نمی‌گوییم!

اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می‌فرماید «انّ عذابی لشدید». روز قیامت هم آن‌جا ندا داده می‌شود که «وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصَرون». هی حرف را انداختند از این طرف به آن طرف.

سعید جلیلی

 

شايد بعضي ها بعد از  خوندن اين مطلب زيبا از آقاي جليلي دو مسئله ي مهم به نظرشون بياد.يکي اينکه شايد بگن اين کارايي که آقاي هاشمي انجام داده با طرح و برنامه بوده يعني اينکه هاشمي يه خائنه.ما نميتونيم بگيم که هاشمي يه خائنه چرا؟چون وقتي به گذشته ي هاشمي نگاه ميکنيم ميبينيم اصلا يک خائن همچي کارايي رو نميتونه انجام بده ميبينيم قبل از انقلاب زماني که اصلا انقلابي نبوده او از امام و اسلام دفاع ميکرده و کارش به زندان و شکنجه و... هم ميرسه زمان انقلاب هم براي پيشبرد اهداف امام و انقلاب خيلي کارا ميکنه و در کنار بقيه عناصر مهم انقلاب زحمت ميکشه تا انقلاب به ثمر ميشينه(حالا فکر نکنيد اينا رو گفتم يعني از هاشمي خوشم مياد بر عکس نه ازش خوشم مياد نه قبولش دارم) اما بعد از جنگ ميبينند که کشور رو به خرابي رفته و تصميم ميگيرند فقط بسازند اونم فقط تهرانو بسازند( جايي که خودشونو دوستاشون بودن و بقيه ايران مهم نبود)ديگه به فکر چيز ديگه جز ساخت و ساز نبو ديگه رو ساخت و ساز افکار مذهبي و سياسي و... مردم نبود در حالي که اگه اون موقع با شرايط آماده اي که مردم داشتندميتونست به راحتي خيلي از افکار اسلامي رو به مردم بچشونه اما صد افسوس از اميال انسان و اطرافيان بد که کاري که نبايد ميشد شد و مردم از آن افکار و اعتقادات انقلابي بيرون اومدند و کار براي نفر بعدي سخت شد حالا اگه نفر بعدي انسان توانمندي بود شايد ميتونست نظام اقتصادي و فرهنگي و سياسي غلطي که پايه ريزي شده بود و اصلاح کنه اما با وجود خاتمي اين امر بهتر نشد که صد برابر بدتر شدو... .از غضيه زياد دور نشيم شايد آقاي هاشمي خائني گماشته شده از طرف بيگانگان نباشه اما کارهايي که بعد از انقلاب و به خصوص در زمان رياست جمهوريش کرد از ضربه اي که صد تا خائن ميتونست به ما بزنه مهلک تر بود و در فتنه ي ۸۸ هم کارايي رو کرد که باز آدمو به اين فکر مياندازه که از خائن بدتره....

اما موضوع بعدي که مطرح ميشه اينه مگه يه کلمه زشت ميتونه يه مفهوم ناب و زيبا رو خراب کنه؟بله ما ميگوييم ميشه چرا چون وقتي يه کلمه رو که زشته و به ذهن آدم بد چيزيرو به ياد مياره براي يه امر و يه مفهوم زيبا و ناب استفاده کنيم چون اون کلمه ي زشت معرف اون مفهوم ميشه کم کم اصل اون مفهوم زيبا ر برا ما تغيير ميده و به همون معني زشت اون کلمه ميبره واسه همينه که ميگن اگه يکي ميخواد بره تبليغ دين زيباي اسلام بايد ظاهري آراسته باشه اگه يکي باشه که مثلا نقص ظاهري داشته باشه اصلا نميتونه مردمو درست دور خودش جمع کنه بخواد برا اونا تبليغ کنه.اين طوري بود که هاشمي مفاهيم اساسي امام(ره)برداشتو به جاش يه سري کلمه با مفاهيم بد گذاشت و کم کم اون مفاهيم زيبا و مهم  استحاله شد.پس گاهي تغيير يک کلمه فقط تغيير يک کلمه نيست گاهي ميشود تغيير يک فرهنگ.

ما “رهبر” داریم نه رهبران

 

ای مدعیان! ما “رهبر” داریم نه رهبران. یک سایه بالای سر ماست و آن هم خامنه ای است.

یوسف برای ما، همه فرزندان یعقوب، اصلا کل کنعان برای شما. ما این یوسف ماه پاره را به هیچ زیبا رویی نمی فروشیم. آمریکا آمریکا! تو با ماهواره، ما با این ماه پاره بجنگ تا بجنگیم. تو با ۲۰۰ کلاهک هسته ای اسراییل، ما با این ناخدای با خدا بجنگ تا بجنگیم. تو با بمب اتم، ما با ساندیس جمهوری اسلامی، بجنگ تا بجنگیم. تو با دروغ و تزویر، ما با بصیرت و تدبیر بجنگ تا بجنگیم. آمریکا آمریکا! ما یوسف خود نمی فروشیم. ما مجنون کوی لیلای ولایت خامنه ای هستیم. ما فرهادیم و ناز شیرین بی خریدار نمی ماند. نه، ما یوسف خود نمی فروشیم. ما هر چه می گذرد از این خرید خود راضی تر می شویم. یوسف ما هرچه پیر تر می شود قیمتی تر می شود. خامنه ای موهبتی است که خدا به ما داده. ما تازه داریم می فهمیم خامنه ای کیست. کلمات تازه دارند پی به معنای خامنه ای می برند. در وصف خامنه ای باید از کلمه، کمال و از جمله، جمال آفرید. کدام ملتی رهبرش را اینگونه دوست دارد؟ خامنه ای به تعداد همه مسئولینی که در این نظام سر کار آمده اند به خانواده شهدا سر زده است. “سر زده” هم سر زده است. وقت قبلی و این حرف ها هم در کار نیست. رهبر ما مقدمش روی چشم همه چشم و چراغ این ملت است. خداوند این گونه تقدیر کرده است که به وقت مولای ما برکت بدهد. از همه مسئولین، آقا بیشتر کتاب خوانده. حتی بیشتر رمان خوانده. احدی پیدا نمی شود مثل مولای ما نماز را با چنین لحنی با چنین آهنگی بخواند. هیچ کس با فرزندان شهدا مهربان تر از آقا نیست. آن کسی هم که حرفی دارد حرفش را به مولای ما می زند. این اعتراف دشمن است؛ “ما باید ولایت فقیه را بزنیم. شخص ولی فقیه را. با وجود خامنه ای، همه کارهای ما آب در هاون کوبیدن است”. پس بگذار چشم دشمن کور شود؛
کجای دنیا مردم وقتی رهبرشان را می بینند بی اختیار اشک از چشمان شان جاری می شود؟ این حرف من نیست. امام هم می گفت؛ هیچ کجای دنیا مثل خامنه ای ندارد.  "دلنوشته هاي حسين قدياني- قطعه 26"